
روز وداع او از مدینه را خوب
به یاد دارم
وقتی که اشک می ریخت در حالی
که سر بر مزار جدش نهاده بود
از حرم خارج شد اما بار دیگر
برگشت ... سه بار ... آری سه بار وداع کرد
گویا نمی توانست دل از این
حرم بکند ... و می دانست که دیگر باز نمی گردد
اهل بیت خویش را جمع کرد و
آنان را به گریه و نوحه فراخواند
تمام نشانه ها خبر از وداعی
سخت می داد ... وداعی که در پس آن دیداری نیست
.
.

و اینک در خراسان ... آه از
این همه غربت
چه پیشنهاد تلخی ... تو باید
ولیعهد مأمون شوی
نمی پذیرد؛ اصرار می کنند و
تهدید ...
شرط می کند ... شرط می کند که در امور حکومتی هیچ نقشی نداشته باشد
می داند که آیندگان گاه
قضاوتی تلخ خواهند داشت ولی او پیام می دهد ...
مردم بدانید ولیعهدی من عنوانی بیش
نبود ...
من کجا و مأمون کجا؟ ...
همان جمله که حسین فرمود :
کسی مثل من چگونه با ناکسی مثل یزید بیعت کند؟
روزگار چه تلخ می گذرد بر آل
علی؟!
مادر پاره های تنت را ببین
که هر کدام در گوشه ای از این خاک آرمیده اند ...
حسن در بقیع ... حسین در کربلا
... آه از مصیبت حسین!
مادر غربتم مرا به یاد غربتت
در مدینه می اندازد ...
تو در شهر خود غریب بودی و من در دیار غربت
حال وقت رحلت است ... اباصلت؛
آن یار دیرینش را صدا می زند ... اباصلت!
در نگاه امام معنای غریبی
نهفته است ... امام با رمز سخن می گوید :
من به مهمانی مأمون می روم.
اباصلت گوشهایش را تیز می
کند ... کدام میهمانی؟
هنگام برگشتن اگر دیدی عبا را
بر سر کشیده ام با من سخن مگو و هیچ مپرس ...
.
.
آه ... چه انتظار سختی ...
اباصلت دست بر دست می ساید ... خدایا امام دیر کرده است!
ناگهان در باز شد ... اباصلت
نگران، چشم به در ... چه صحنه هولناکی ... یاابالحسن !
امام در حالی که عبا را بر
سرکشیده ، دستش را روی سینه اش گذاشته و به شدت فشار می دهد
گویا نای قدم برداشتن ندارد
... کم مانده است که عرش خدا بر زمین بیفتد
به هر زحمتی بود خود را به
خانه رساند
اباصلت ! همه درها را ببند
...
امام وارد حجره شد ...
این زیراندازها را کنار بزن
...
امام چه می کند؟
اشک جاری است و لب کبود ...
سوختم ... خدایا سوختم !
می خواهم همچون جدم حسین ...
حسین ... روی خاکها جان دهم ...
و سیعلم الذین ظلموا ای
منقلب ینقلبون
یابن الحسن ! تسلیت