به بهانه شهادت دردانه حسین
کودکی را که پدر در سفر است/ دائما چشم امیدش به در است
هر صدایی که ز در می آید / به گمانش که پدر می آید
شب بود و گوشه تاریک خرابه
شب بود و فشار نامردی زمانه
شب بود و دختری سه ساله
شب بود و حسرت کنج ویرانه
شب بود ... آری شب بود ... همه جا تیره و تار ... نه فقط آسمان که دل ها همه تار شده بودند و تاریک!
عمه جان! خرابه گوشه سی گتوردی جانه منی / گلون چکون بیر اوزگه یانه منی
هیاهوی و هلهله کربلا ، کوفه و شام ... غربت یک شهر آذین بسته ، باران سنگ و پیشانی شکسته ...
دلم تاب ندارد ... حرم، هنوز هم آب ندارد ...
علی کو؟ .... علی اصغر ... علی اکبر ؟
جان ها دگر تاب ندارند ...
خدایا ! ... من دخترم ... بابا ندارم ؟؟؟
یابن الحسن !
اگر حجاب ظهورت وجود تار من است ... قسم به عمه سه ساله خدا کند که بمیرم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 13:10 توسط گاه نویس
|
